تبليغاتX
معرفی دیدگاهها و تعالیم استاد رام الله

 

ميگن هيچ آدمي نيست كه براي مدتي طولاني روي زمين، "شش دانگ" اش كامل باشه. "شش دانگ" زندگي را مي گم. به نظر مياد قانوني هست كه ميگه هميشه بايد يك كاستي هايي وجود داشته باشه. نيوتنِ خدابيامرز و امثالهم هم همين را مي گفتند. همان قانوني كه توي كتاب فيزيك در مكتب هاي مدرن امروزي با عنوان قانون خلاء عنوان مي شه. اين قانون مي گه اگر خلائي نباشد جذبي هم صورت نمي گيرد! طبق همین قانون فیزیک، خلآها و کاستی ها و مشكلات زندگی است که باعث جذب موهبت و بركت و گشايش در زندگی انسانها می شوند. بركتهايي كه آنقدر عزيز و گرانبها هستند كه آدم را تا آخر عمر شكرگذار باعث و باني آن مشكلات مي كنند!

داشتم كمي شوخي مي كردم اما حرفهام خالي از جدي هم نبود. اين قانون بر من هم حكم شده بود. دوره اي از زندگيم سراسرش شده بود دو دانگ از شش دانگ كم! بيماري شديد نااميد كننده اي توي سنين نوجواني، مشكلات مالي خانواده و دهها مساله و مشكلي كه راه حل باب ميلی برايش پيدا نمي شد! شايد به خاطر وجود همين قانوني كه گفتم موهبتي نسيب من شد كه سالهاي سال است حاضر نيستم خدشه اي بر ان وارد بشه. حاضرم سوگند بخورم كه اين بركتي كه من بدست آوردم در مقابل آن سختي هايي كه تحمل كردم مثل كاه در مقابل كوه هست و قطره در برابر دريا. گر صبر كني كل ماجرا را تعريف مي كنم.

* * *

در آن روزها آنقدر نا اميد بودم كه كم كم داشتم به همه اين جهان و روزگار نابسمانش بد و بيراه مي گفتم. به قسمت و تقديري كه برايم پيش آمده بود ناسزا مي گفتم و لب به گله و شكايت باز كرده بودم. دوستي كه خدايش بيامرزد و حتما با كاري كه در حق من كرد صدبار آمرزيده شده، براي اينكه كمي مرهم روي دلم بگذاره، مرا با خودش به يك جلسه به قول خودش هنر زندگي متعالي برد. سر به هوايي جواني و دردهاي روزگار حال و حوصله گوش دادن برام باقي نگذاشته بود. مخصوصا كه از دست خدا هم شاكي بودم و دل خوشي از زندگي متعالي نداشتم.

...بعد از يك ربع يك آقاي جواني وارد جلسه شد. خيلي متعجب بودم چون راستش  انتظار داشتم يك آقاي روحاني يا سن و سال دار را ببينم. بر عكس همه كه با بسم الله شروع مي كردند با سلام آغاز كرد! يك متن آماده ي روتين نداشت. پرسيد: "سوالي هست؟" يكي پرسيد چرا با نام خدا آغاز نكرديد؟ مضمون جوابش اين بود كه مگر سلام نام خدا نيست؟ دائم سوال مي كرد "می‏فهمید؟ متوجهید؟” ظاهرا خوب مي دانست كه آدمها در اغلب مواقع گوش می‏دهند ولي نمی‏شنوند. گوش می‏دهند امّا دریافت نمی‏کنند. و مدام تذکر می‏داد که “بفهم و دریاب”

به شكلي ديگه داشت به زندگي نگاه مي كرد. از خدا متفاوت حرف مي زد. اصلا كلامش با بقيه فرق داشت. انگار تجربش از زندگي چيز ديگه اي بود. با هر سوال و جوابي كه مي شد يك چيز جالب و جديد ياد مي گرفتم. پرسيدم: من از زندگي ام خسته شدم. مشكلات كلافه ام كرده. می‏خواهم وضع زندگی‏ام را تغییر بدم. باید چکار کنم؟ جواب داد خودت را تغییر بده و براي اينكار طور ديگري نگاه كن.

در آن جلسه نفهميدم چطور بايد طور ديگري نگاه كنم اما امروز كه براي شما مي نويسم حتي از سوال خودم خندم مي گيره چون زندگي برام تغيير كرده. اون به من ياد داد كه چطور حوصله ي زندگي كردن پيدا كنم. چطور نگاهم را به اتفاقات عميق تر كنم و پشت صحنه ها را ببينم. و خيلي چيزهايي كه به شما خواهم گفت. .... اين وبلاگ را به نامش کردم تا با بیان حرفها و تعالیمش گوشه ای از این برکت و موهبتي كه نصيبم شد را سپاس بگم.  

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط منتظران نور  |